فريد الدين العطار النيسابوري

245

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

هيچ نتوانند ديد آن قومِ راه * چه بد و چه نيك ، جز زان جايگاه . الحكاية و التمثيل گفت آن ديوانهء تنْ برهنه * در ميانِ راه مىشد گرسنه بود بارانى و سرمايى شگرف * تر شد آن سرگشته از باران و برف نه نهفتى بودش و نه خانه‌اى * عاقبت مىرفت تا ويرانه‌اى چون نهاد از راه در ويرانه گام * بر سرش آمد همى خشتى ز بام سر شكستش خون روان شد همچو جوى * مرد سوىِ آسمان بر كرد روى گفت « تا كى كوسِ سلطانى زدن * زين نكوتر خشت نتوانى زدن ؟ » الحكاية و التمثيل بود در كاريز بىسرمايه‌اى * عاريت بستد خر از همسايه‌اى رفت سوىِ آسيا و خوش بخَفت * چون بخفت آن مرد ، حالى ، خر برفت گرگ آن خر را بدرّيد و بخَورد * روز ديگر بود . تاوان خواست مرد